ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )

324

معجم البلدان ( فارسى )

آن خور شده ، سپس جمع بسته اخوار گفته‌اند مانند : ثوب كه جمع آن اثواب است اين واژه به چندين جا نسبت داده شده مانند « خورسيف » كه جايگاهى در پائين سيراف « 1 » به سمت بصره است و آن شهرى است داراى بازارچه كه دريانوردان از آنجا خريد كنند و اسم خاص اين جايگاه شده است . و هر آنچه را در كرانه دريا باشد خور خوانند ولى [ 489 ] آنها اسم خاص نيستند مانند « خور جنّابه » ( گناوه ) و « خور نابند » و جز آنها و از جاهايى كه نديده‌ام « خور ديبل » از بخشهاى سند است . « ديبل » شهرى بر كرانه درياى هند است كه عثمان پسر ابى العاص برادر خود حكم را بدان شهر فرستاد و آن را بگشود . « خور فوفل » جايگاهى در كشور هند كه نيزه‌هاى سباط و شمشيرهاى هندى بسيار نيكو از آنجا آرند و در هندوستان شمشيرى به از شمشيرهاى اين شهر نيست و در آنجا عقّار ( شايد ميوهء درختى است كه آن را فوفل نامند ) و اين جايگاه به دو نسبت دارد . و « خور فكّان » شهركى در كرانه عمان است ميان شهر و درياى بزرگ كوهى است داراى نخلستان و چشمه‌زارهاى گوارا . و « خور بروص » بروص بهترين شهرهاى آن بخش است از آنجا بهترين نيل را آرند و بيشتر بازرگانان بدانجا روند ، و آنچنان كه برايم گفته‌اند جايى بسيار خوش آب و هواست . در عربستان نيز نام جايگاهى است كه آن را خور نامند . در سرزمين نجد از ديار بنى طلاب ، و در شعر حميد پسر ثور چنين آمده است : رعى السّرّة المحلال ما بين زابن * الى الخور و سمىّ البقول المديّما « 2 » أودى گويد : خور درّه‌اى است و زابن كوهى است . و خور نيز در كرانهء حرض در يمن است . ميان آنجا و زبيده پنج روز راه است . خور « 3 » با راء پايانين از ديههاى بلخ « 4 » است . بدانجا نسبت دارد ؛ بو عبد اللّه محمد پسر عبد اللّه پسر عبد الحكم خورى « 5 » او از على پسر خشرم روايت دارد . بو عبد اللّه محمد پسر جعفر وراق از وى روايت مىكند . او به سال 305 درگذشت . خور سفلق « 6 » [ س ف ق ] به گمان بو سعد ديهى از روستاهاى استرآباد . از آنجاست ابو سعيد محمد پسر احمد خور سفلقى « 7 » استرآبادى . او از ابو عبيده احمد بن جوّاس روايت دارد . بو نعيم عبد الملك پسر محمد استرآبادى از وى روايت كند . خورزن [ خ ر ] كوهى است به دروازهء همدان كه شير سنگى همدان كه به گمان مردم آنجا ، طلسم ايشان است و آفتها را از ايشان بازمىدارد از اين كوه كنده شده است . و من آن را در شناسهء همدان آورده‌ام . خورم [ خ ر ] چنين آمده است در كتاب نصر . او گويد : بايد جايگاهى باشد كه در كتاب [ 490 ] محارب پسر خصفه ياد شده است . خورنق « 8 » [ خ و ن ] با راء ساكن و قاف پايانين . شهرى است در مغرب . من ( ياقوت ) در كتاب نوادر ممتعه تأليف بو الفتح ابن جنّى خوانده‌ام كه : بو صالح سليل ابن احمد ، از بو عبد اللّه محمد ابن عباس يزيدى نقل كرد كه : اصمعى گفته است : از خليل پسر احمد دربارهء خورنق پرسيدم ، پاسخ داد كه گويا مشتق از خرنق باشد كه به معنى بچه خرگوش است . اصمعى گويد : با اين سخن كارى انجام نداده ، درست آن است كه از خورنقاه [ ر ] ( خورونگاه ) است ، كه به فارسى به معنى جايگاه خوردن و آشاميدن باشد . پس معرّب شده آن را خورنق خواندند به وزن سفرجل . ابن جنّى گويد : خليل در اينجا از نظر دستور صرف ننگريسته زيرا اين پاسخ را با فرض عربى بودن كلمهء خورنق داده ، در صورتى كه اگر عربى بود ، چنان كه گفته‌اند بايستى واو زايد باشد . زيرا كه واو در واژگان پنج حرفى اصلى نباشد و تلفظ درست تنها از راه سماع از عرب به كار مىرود . و اگر آنچه را اصمعى تحقيق كرده است مىدانست چنان كه سيبويه آن را نوشته درست بود . خورنق نيز ديهى در نيم فرسنگى بلخ است كه به آن خبنك نيز گويند و آن فارسى معرب خرنگاه باشد به معنى جايگاه آشاميدن . بدانجا نسبت دارد ؛ بو الفتح محمد پسر محمد پسر عبد اللّه پسر محمد بسطامى خورنقى برادر عمر بسطامى خورنقى « 9 » است . او در خورنق مىزيست و بدانجا نسبت يافت . او از پدرش بو الحسن پسر ابو محمد و از بو هريره عبد الرحمن پسر عبد الملك پسر يحيى پسر احمد قلاينى ، و از ابو حامد احمد پسر محمد شجاعى سرخسى ، و از ابو القاسم احمد پسر محمد خليلى ، و از بو اسحاق ابراهيم پسر

--> ( 1 ) . شايد : خور كرمان مقدسى باشد ( احسن ع ص 460 ، 465 ترجمه ص 682 ، 687 ) . ( 2 ) . برّه‌هاى جوان را در ميان زابن تا خور داراى علفزار خرم ديهى مىچراند . چ 24 : 905 : 10 . ( 3 ) . لسترنج ص 384 : منزل جنوب خاورى طبس است . ( 4 ) . احسن ع 25 ترجمه 30 . ( 5 ) . ش . ش : 2716 از انساب 212 ، لباب 1 : 469 ، مشتبه 1 : 192 . ( 6 ) . احسن ع 50 ترجمه 71 . ( 7 ) . ش . ش : 2359 نقل از انساب 211 لباب 469 تاريخ جرجان ص 629 و جور سلفقى . ( 8 ) . ن . ك : قزوينى . آثار ع ص 186 و 359 ، جهانگير ص 241 و 422 ، مراد ج 2 ص 87 / 110 ، تقويم بو الفدا - آيتى ص 329 / 337 ، لسترنج ص 82 . ( 9 ) . ش . ش : 2916 ، از انساب ص 212 ، لباب 1 : 469 ، تحبير 2 : 222 ، مشتبه 1 : 75 .